يادداشت‌های ادبی


:: از مرحوم فريدون مشيری ::

2
پرکن پياله را
كاين آب آتشين
ديری است ره به حال خرابم نمی برد
اين جامها كه در پيم می شود تهی
دريای آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب می ربايد و آبم نمی برد

من با سمند سركش و جادويی شراب
تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه های ژرف
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا كوچه باغ خاطره های گريز پا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمی برد
پر كن پياله را

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلوده دور دست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمی برد
آن بی ستاره ام كه عقابم نمی برد

در راه زندگی
با اين همه تلاش و تقلا و تشنگی
با اين كه ناله ميكشم از دل كه:
آب
آب
ديگر فريب هم به سرابم نمی برد
پر كن پياله را

:: از ايرج زبردست ::

2
چندتا از رباعی های ايرج، دوست عزيژم و رباعی سرای قهار کشور رو براتون مینویسم. بر و بچ شيرازی هر کی ديدش سلام ما رو هم برسونه بهش... بچش رو هم جای من ببوسين...

ما خلوت رخوت زده‌ی مردابيم
تصوير سراب تشنگی در آبيم

عالم کفنی به وسعت بي خبري ست
اي خواب تو بيداری و ما در خوابيم

--------------------------

ای صبح! نه آبی نه سپيديم همه
در شهر اميد، نااميديم همه

دیدی که چه کرد دست شب با من و تو؟
در باز و به دنبال کليديم همه

--------------------------

داريم هماره خنجر شک در مشت
ای بیخبران بيخبری مارا کشت

تا چند به گرد فرقه ها چرخيدن
زرتشت علی بود، علی هم زرتشت...

--------------------------

در دهکده های مکه پيدايم شد
صد کعبه دل غرق تماشايم شد

آنقدر شراب عاشقی نوشيدم
تا حی علی الشراب فتوايم شد

--------------------------

می ترسم از اين خيل کنارش بزنند
صد زخم به يازده تبارش بزنند

آن معجزه ای که انتظارش جاريست
ترسم که بيايد و به دارش بزنند...

--------------------------

باران: غم هر کجا ببارم دارم...
دهقان: غم تا به کی بکارم دارم...

درويش نگاهی به خود انداخت و گفت:
من هر چه که دارم از ندارم دارم...

--------------------------

من: دهکده‌ها خواب شقايق هستند
او: مردم ده با تو موافق هستند

ناگاه صدای خيس رعدی پيچيد:
باران که بيايد همه عاشق هستند

--------------------------

مثل سحری، ناز دميدن داری
همچون غزلی تازه شنيدن داری

ای قصه‌ی روزهای "من بودم و تو"
آنقدر نديدمت که ديدن داری...


:: از دکتر بهروز ياسمی ::

2
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم!
چند وقت است که تنها به تو می‌اندیشم

به تو آری! به تو يعنی به همان منظر دور
به همان سبز صميمی، به همان باغ بلور

به همان سايه، همان وهم، همان تصويری
که سراغش ز غزل‌های خودم مي‌گيری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعنی آن شيوه‌ی فهماندن منظور به هم

به تبسم، به تکلم، به دلآرايی تو
به خموشی، به تماشا، به شکيبايی تو

به نفس‌های تو در سينه سنگين سکوت
به سخن‌های تو با لهجه‌ی شيرين سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده‌است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی ديدار من است
يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

يک نفر ساده، چنان ساده که ار سادگي‌اش
می‌شود يک شبه پی برد به دلدادگی‌اش

آه! ای خواب گرانسنگ سبکبار شده!
بر سر روح من افتاده و آوار شده!

در من انگار کسی در پی انکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ديدار من است

يک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزيش
می‌توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

رعشه‌ای چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است

آی! بيرنگ‌تر از آينه يک لحظه بايست!
راستی! اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟

اگر اين حادثه هر شبه تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر یکيست؟

حتم دارم که تويی آن شبح آينه پوش
عاشقی جرم قشنگيست، به انکار مکوش!

آری آن سايه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اينک از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه تويی!
عشق من! آن شبح شاد شبانگاه تويی!

:: از استاد شادروان حسين منزوی ::

2
وکلمه بودوجهان درمسير تکوين بود
و دوست داشتن آن کلمه نخستين بود

وعشق روشني كائنات بودو هنوز
چراغهاي كواكب تمام پايين بود

خدا امانت خود را به آدمي بخشيد
که بار عشق براي فرشته سنگين بود

وزندگاني و مرگ آمدندو گفته نشد
كز اين دو حادثه اولي كدامين بود

وآمديم كه عاشق شويم و در گذريم
كه راز زندگي و مرگ آدمي اين بود

:: از سعيد بيابانکی ::

2
داشتم بلاگ گردی میکردم، وبلاک سعيد بيابانکی رو ديدم، کسی که مدتها پيش تو جشنواره ديدمش و جشنواره های بعدی هم ديدمش... البته اونوقتا هم برای خودش پيشکسوتی بود... از بروبچه های سالای 72 و اينا... يه غزل ازش ميزنم... لينکشو از اين بغل ببينين....

دف دف زنان بيا به شبستان من برقص
هوهو کنان بچرخ و به ايوان من برقص

چون گردباد پای بکوب و به پای خيز
چرخان ميان بهت بيابان من برقص

دست از ميان باغچه ی من برآور و
نيلوفرانه بر لب ايوان من برقص

گيسو رها کن ای شب پيچيده زير ماه
لختی ای آبشار پريشان من برقص

ای مستی هميشه به مينای من بچرخ
ای تلخی مدام به فنجان من برقص

عريان شو ای جهنم ناب ای گناه محض
آتش بزن به خرمن ايمان من برقص

مرداد آتشين من اسفند دود کن
ارديبهشت وار به آبان من برقص

الوند من نشسته و خاموش تا به چند
برخيز ای غرور فروزان من برقص...

H   O   M   E

پنجره شعر